|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب در باره
![]() "تاوان" داستان اینگونه آغاز می شود دختری که عشق هیچ مردی در قلبش اثر نمی کند عاقبت در دام عشق می افتد ولی دامنه ی عشق فقط به انسان محدود نمی شود همان طور که می دانید می توان عاشق هرچه شد گاه مانند دریا عاشق آسمان گاه مانند یگ گل آفتاب گردان عاشق خورشید و گاهی زمانی عاشق یک اسب سفید در دنیای ما هر چیز تاوانی دارد و تاوان عشق آنقدر ویرانگر است که می تواند دنیا ی تورا بگیرد و اینگونه است که قهرمان داستان می میرد همیشه آدم های بد هستند آنها همه جا حضور دارند چون ما آدم ها بیشتر از آنکه خوب باشیم بد شده ایم مسلما داستان هایمان هم از این امر مستثنی نیستند پیدا کردن آدم بد در داستان دختر عاشق و اسب سفید زیاد سخت نیست درست است ، یک نامرد کثیف حالا داستان به جایی می رسد که دخترک باید انتخاب کند و یک دوراهی که همیشه هست راه اول فراموش کردن معصومیت دخترانه اش و ماندن با عشقش راه دوم فراموش نکردن معصومیت دخترانه اش و نماندن با عشقش یک (ن) می تواند همه چیز را تغییر دهد یک (ن) می تواند خیلی چیزها باشد می تواند اول نامردی باشد اول نیاز باشد اول نگاه باشد و اول نازنین آخر داستان چه می شود؟ فراموش نکردم معصومیت دخترانه ام را و تاوان دادم برای پاکدامنی .... عشق یعنی تابش روح خدا بر پیکره ی من وتو عشق یعنی فریاد ما به هستی ، به آدم های خاموش و کور پس چگونه میخواهی من ، چشمه ی نور ، به سایه ای بدل شوم و حاشیه نشین پنهانی باشم ، همیشه به انتظار ، بگذار بگذرم و حلاوت عشق مرا ، چون حبه انگور در زیر دندان با خود ببر که پیش از این خامی بود و پیش از این مستی ... آرشیو مطالب
هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته اوّل فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته دوم بهمن 1384 هفته اوّل بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته سوم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 هفته سوم مهر 1384 هفته دوم مهر 1384 هفته اوّل مهر 1384 هفته چهارم شهریور 1384 هفته سوم شهریور 1384 هفته اوّل شهریور 1384 هفته چهارم مرداد 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
لينك دوستان
.:: All Data For You ::.
یاسمن سیامک انصاری فرش دستباف ایرانی در آلمان شرکت سهامی فرش ایران سایت دکتر حسین میرزایی سایت رسمی رضا صادقی کلیپی از زنده یادحسین پناهی خیلی دور خیلی نزدیک دلخواسته ها و نانوشته ها نسیم ( چپ دست ) شیطان تنهاترین متولد ماه مهر تلفن همراه نوکیا بهروز وثوقی الهه زیگورات شرح پریشانی جالب و دیدنی مجله دوستی ستاره شمال یاس تنها قلب پر از غم گاه نوشت دختر تنها مریم حیدرزاده عشق عاشق معشوق زندگی سیبی است ... نغمه عشق گلی .:: All Data For You ::. پیوندهای روزانه
نازنین افشین جم
خانواده سبز سبا قهوه های تلخ دخترونه سینمای ایران داستانهای کوتاه(انگلیسی) سایت مشاوره و روانشناسی دکتر محسن محمودزاده آنجلینا جولی مجله اینترنتی اخبار روز اخبار سیاسی شعر انگلیسی زنان و جامعه گالری عکس آرشیو پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سکوت
درد و دل
تا انتهای قصه ... !!!
تنهایی
اِی وایییییییییییییییییییییییییییییی ........... دلم گرفتههههههههههههههههههههههههه............ آخ از این درد دل ! داغونم کرده ، شکسته ام ! به خدا شکستم ! روحم خسته است ، روحم در نبرد با این زندگی همه چیزشو باخته ! دیگه هیچ احساسی ندارم ، هیچ احساسی ، سردِ سرد ... مثل بقیه ، مثل همه ی آدمها ، مثل همونایی که باهام سر د برخورد کردن و باعث شد دل ِ من بشکنه ! نمیگذرم ، از هیچ کدومشون نمیگذرم ، از تک تکشون جواب می خوام ! چرا ... آخه چرا ؟؟؟؟ چرا با زندگیم بازی کردن ؟ تو اوج خوشی و رضایت از زندگیم ، یکدفعه شکستم ! آخ که وقتی یاد ِ بازی ِ زندگی می افتم حالم از زندگیم و آدمهای زندگیم بهم می خوره ! جدایی ... متنفرم از جدایی ... و متنفر از کسانی که جدایی رو به زندگیم ناخواسته تحمیل کردن ! اما صدام به گوش ِ کسی نمی رسه ! آخ ، گلوم گرفته از بس اشک ریختم و تو هق هق ِ گریه های شبونم خفه شدم ! هیچ دردی هم بدتر از شکستن دل نیست چون دیگه نمیشه درستش کرد . درست عین دل ِ من که به هیچی خوش نمیشه ! نمیدونم باید با این چینی شکسته چکار کنم ؟ کی میدونه باید چکار کنم ؟ دیگه عقلم به جایی قد نمیده ، از همه ی آدمها هم ناامید شدم ! دریغ از یک کمک ! دریغ از یک روزنه ی کوچک برای فرار از این جهنم ! نه ، هیچ راهی نیست . راهی رو که شروع کردم باید تا انتها برم ... ! اما به چه قیمتی ؟؟؟؟ شاید به قیمت از دست دادن ِ همه ی جوونیم ... و یا شاید همه ی زندگیم ! دخترک همیشه تنها "گلناز"
آتش غشق
کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی
خدا نخواسته
من تو آغوش
تو باشم
قول میدم
با داشتن تو
هیچ غمی
نداشته باشم
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
عشق تو
بودن با تو
دو نیاز زندگیشه
پرم از ترانه ی تو
گر چه واژه ها حقیرن
خوبه وقتی نیستی پیشم
اونا دستمو میگیرن
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
یه پرنده شم شبونه
بکشم پر به خیالت
برسم به لونه تو
بگیرم سر زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه میشد واسه گریه
رو شونت سر میگذاشتم
![]() سالهاست که کور شده ایم
قرن هاست کر گشته ایم حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم سالهاست که قلب را انکار کرده ایم و در سر زندگی میکنیم سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم
باز هم من ماندم ... باز هم من ماندم و خودم
شب است ... و سکوت
شب است و دوباره سکوت ،امشب را میخواهم بر بلندترین قله ،بر دوردست ترین بام دلتنگی به تماشای بهاری بنشینم که به سبزی اش می بالد ،همانند چشمان پر فروغ تو که به مژگانش میبالید .تو امشب را با آسمان سر کن لالایی اش با من ! شنیده بودم آغاز هر دلبستگی شیرینی و پایان نافرجامش صبوری می طلبد . نه به فکر آغاز بودم و نه به فکر پایان !اما تو نرم نرمک و بی اجازه به دنیای خیال من پا نهادی و من از وحشت به انتها رسیدن این رویا همیشه در خاموشی ، علاقه ام را فریاد کردم .اما تو چقدر جسور بودی! ماهرانه عاشقم کردی بی آنکه از خودت بگویی . بی آنکه بگویی برای چه آمده ای ،گفتی نمی دانی ، من هم نمی دانستم . گفتم جان تازه ای ندارم و نه جرات محبتی که نثارت کنم .گفتی هیچ نمی خواهی .
زشت و زیبا
شب با تمام تاریکیش و سیاهیش و روز با تمام روشناییش و سفیدیش میانو میرن .بد و خوب ، زشت و زیبا بالاخره سپری می شن. آدما چه خوب چه بد بالاخره می میرن و از بین می رن. و در پایان همه ی اینها فقط و فقط خاطراته که برا آدم می مونه ، خاطرات روزهای خوب ، خاطرات شب های سرد و تاریک ، خاطرات زشت و زیبا و خاطرات آدما . خدا کنه که آدم خاطرات خوبی از خودش به جا بذاره ، فکر کنم این بهترین آرزویی که هر کس داره.خیلی سخته خیلی سخته ، نمی دونم تا حالا تجربه کردید یا نه ، آدم وقتی مجبوره یه نفر را با تمام خاطرات خوبی که باهاش داشته ترک کنه و ازش جدا بشه خیلی براش سخته ، ولی اگه خاطرات خیلی خوب یا نسبتا قشنگی باهاش نداشته باشه یا حتی خاطرات بدی را تجربه کنه ، جدایی از اون براش آسونه یا حداقل آسونتر از مورد قبل.نمی دونم آدم برا چی اینجوریه که وقتی یه نفر را با خاطرات خوب تر میکنه ، همش با خودش درگیره و خودش را سرزنش می کنه که چرا بیشتر نتونسته با اون باشه یا چرا تو لحظات قبلی که باهاش بوده نتونسته اون جور که باید از اون لحظات استفاده بکنه.ولی نمیدونه یا نمی خواد که فکر کنه که ممکن بود اگه بیشتر باهاش بود یا تو موقعیت های قبلی ممکن بود دیگه همین خاطرات خوب را هم ازش نداشته باشه و لی ولی انسان هر چه قدر هم که قدرت تفکر داشته باشه و معقول باشه نمی تونه اون جور که باید عقل را بر احساسات پیروز کنه.شاید اینجوری بهتر باشه که آدما جدایی های کوچیک را تجربه کنند تاتحمل جدایی های بزرگ را داشته باشن. تا حالا به فرشته ها فکر کردید ؟ تا حالا فکر کردید که آیا فرشته ها هم عاشق می شن یا نه ، آیا خدا عشق را فقط برای آدما آفرید؟.راستش بخواهی من فکر می کنم یا اعتقاد دارم که فرشته ها عشق را نمی دونن یا بهتره بگم نمی تونن بفهمنش ، حتما همه ی شماها می دونید که خدا طوری فرشته ها را آفرید تا به دستوراتش عمل کنن و غیر از اون را انجام ندن و فرشته ها هم همین کار را می کنن و فقط دستورات خدا را اطاعت می کنن و خدا همونجور که در قرآن میگه ، انسان مقامش از فرشته ها بالاتره و یک فرشته هیچ وقت نمی تونه به مقام یه انسان برسه .شاید برای اینه که انسان قدرت صد در صد اختیار داره ولی فرشته ها موظفند که کارهایی که خدا به اونها گفته را انجام بدن و بس ولی انسان ها می تونند در هر راهی قدم بردارن ولی انسانهایی که قدم در راه قرب الهی قدم می گذارند پیش خدا از منزلت ویژه ای برخوردارن و هیچ وقت یه فرشته نمی تونه به مقام اون انسان برسه.فرشته ها نمیتونن یه دفعه بفهمن که عاشق شدن و نمی تونن هیچ وقت به یه نفر دل ببندن و از هر چیزی براش مایه بذارن.خداون ما را اشرف مخلوقات خواند و به فرشته ها گفت جلوی انسان زانو بزنند !! این نشان از چیه ؟ آیا این نشان این نیست که خداوند از انسان والاتر را خلق نکرده؟خدا از زمانی که ما را آفرید هر لحظه و هر ثانیه مراقب ما و نگرانمون بود.آیا ما همان انسانیم که فرشته ها جلوی ما زانو زدند؟!! یا تبدیل به انسانی شده ایم که شیطان جلوی ما زانو بزند.!! ما انسانیم ، تو رو خدا اینو فراموش نکنیم...
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد حس کني هنوزم دوسش داري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش چه قدر سخته وقتي اما مجبور باشي بخندي " گل من باغچه نو مبارک "
دوست
"دوست" بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افقهای باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید . صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلک هایش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد و دست هایش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند . به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد . و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر میشد . همیشه کودکی باد را صدا می کرد . همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره میزد . برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم . و بارها دیدیم که چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت . ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها ... برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم .
دلم گرفته .... نمیدونم چرا
دلتنگی نمیدونم چرا از دیروز تا حالا اینقدر دلم گرفته و احساس میکنم که انگار یه چیزی داره قلبم را فشار میده.احساس زیاد خوبی ندارم و هر کاری کردم که بتونم از این حالت بیرون بیام نمیشه.نمیدونم چرا یک دفعه بدون اینکه بخوام اینطور دلتنگ میشم. دلم دنبال یه گمشده میگرده که بدجوری نبودنش آزارم میده و دلتنگم میکنه.دلتنگی و دوری از اونی که هنوز هم نشناختمش ولی نمیدونم درست یا نادرست همه زندگیم شده.گمشده ای که تو رویام با تصویر چشمهای مهربانش قصر بلور رویاهایم را ساختم و در گرمی دستاش که هیچ وقت نتوانستم لمسش کنم گرمای دلنشین زندگی را پیدا کردم.
دلتنگی اونی که دوستش داری شاید خیلی بیشتر از اونکه قابل تصور باشه، سخته. اما همیشه امید دیداری دوباره ،لبخندی دوباره و انتظار مستانه و نگاهی دلرباست که این دوری رو قابل تصور میکنه .البته شاید هیچ وقت این دیدار دوباره از نظر فیزیکی میسر نشه اما خدا روشکر که به ما این نعمت رو داده که احساسمون رو آزاد کنیم و فارغ از همه اون بندهائی که مانع وصالمونه بسوی اونی که دوستش داریم تو خیالمون پرواز کنیم و پر بکشیم به سوی دنیائی که هیچکس و هیچ چیز نمی تونه ما را از محبوبمون دور کنه. اصلا مهم نیست که دیگران چی فکر میکنن و چی میگن ، مهم اون حس قشنگیه که با هیچ چیزی قابل تعویض نیست. بزار بقیه تو رو احمق و دیوانه قلمداد کنند ، بزار فکر کنن چقدر ضعیف و حقیر هستی که با یه اتفاق اینطور زندگیت زیر و رو میشه. اما نمیدونن اگه این اتفاق نیفتاده بود شاید هیچ وقت نمیتونستی دنیای پر حیله و نیرنگ رو از این منظر ببینی و به این نتیجه برسی که تو عصر ماشین و دود بازهم میشه عاشق شد، باز هم کسی هست که عاشقت کنه و عاشقش بشی. کسی هست که بتونه دیوار بدبینی تو رو فرو بریزه و عطر خیالش تو تمام لحظات زندگیت جاری بشه و هر جا که میری و هر کاری که میکنی اونو ببینی که داره بهت لبخند میزنه.اون وقته که زندگیت با امید به آینده ای که الزاما میتونه اونی نباشه که دلت می خواد، یه رنگ و بوی دیگه میگیره. خیلی به این جمله فکر کردم که "آرزوی داشتن اون چیزائی که دوستشون داریم بعضا خیلی دلنشین تر از اون وقتیه که اونا رو داریم"، شاید خیلی از اونی که اومد و با حضور کوتاهش و با نگاه معصومش من رو آتش زد و رفت از نظر فیزیکی دور باشم جوری که امید دیدار دوبارش خیلی احمقانه به ذهن برسه ،اما چیز عجیبی نیست . اگه اونو همیشه تو قلبم حس میکنم تا این حس تو من وجود داره هیچ فاصله ای میان من و اون نیست چون اون جزئی از زندگی من شده ، پاره ای از وجودی که برای تعبیر رویای دوباره دیدنش تو آسمونها و بالای ابرها اونقدر چشم به اینطرف و اونطرف میگردونه تا شاید فرشته گمشدشو پیدا کنه و بهش بگه که چقدر دوستش داره.بهش بگه که شاید نتونسته اونجوری که اون فرشته دلش میخواد حرمت حضورشو پاس بداره اما تمامی وجودشو به تک نگاهی باخته که عمق وجودشو میسوزونه. مثل ققنوسی که حیاتشو تو آتش جستجو میکنه من هم حیاتم رو تو آتش عشقی جستجو میکنم که پر پرواز رویام شد و باعث شد شاید کمی از این سخن فریدون مشیری رو با تمام وجود درک کنم که: شیرینی این قصه کجاست که نه تنها شیرین زیباست آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست … جان چراغان کنی با عشق کسی به امیدش ببری رنج ، بسی به وصالش برسی یا نرسی !
|