تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل

 

تا انتهای قصه ... !!!



نمی دانم نقش این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام سینه حک کنم  .

تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و سیاهی سایه ام را خوشبین شوم!

آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه تشابهی در بین افکار من و ایشان پیدا نشده است  .

و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با یک شاخه گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به ملکوت اعلی !

اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و هیچ همدلی هم به درد دل من نمی خورد !

ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ احاطه کرده اند و گیسوهایی که طره ها را در آغوش می گیرند ! !

پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم که زلالی شان را به قلم من می سپارند و من هم می نویسم برای دل تو !



خیال من در هم می ریزد بی آن که دلیلی برای دگرگونی های خویشتن بیابم

واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر می گیرد و و انگار خیالی خوش را گم و گور کرده است !

این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی !

و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند هوای خنده های صدا دار هم آغوش تو پر کند و احساس من می خندد به ریش آن ها "فقط"

آخر ...

هیچ چیزی برای کودک، شیر مادرش نمی شود !



در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند

می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر هم برای هم می کشد؟ !

کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری را جای آن می نشاند !

این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند !

از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان محول می کنند و طراوت را اظهار می کنند !

یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و دو نفر را وادار می کند تا به آن یکی بگویند :

آی فلانی ..." دوستت دارم" !

"
شناخت همه ی این ها نقطه ی قوتی بود برای ارضا نمودن کنجکاوی های ذهن من" !



حادثه گویا ترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم از تجزیه تحلیل آن قاصر بود !

وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به خروارها خاک سپردم، فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !

وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم منظر چشمان من شد فهمیدم آب هم گاهی آتش می زند !

یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم که او هم غریت آدم ها را درک نمی کند !

آری ، عوامل ابهام در روان من را وزیر حادثه استیضاح می نمود !



نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای وجودم را می چسبد اسمش چیست !

یا مثلا نام محرکی که سبب می شود یک نفر را بیشتر که ....نه .... "اندازه ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم مجهول است !

برای من غیر قابل درک است که

چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است و فقط زل می زند به پیرامونی که برایش بی ارزش جلوه می کند !

من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه وجودم را محکم در آغوش می گیرد چیست !؟؟



نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است و آرمانی جنجالی را بدان عرضه نموده است !

مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست و جوی آن گام برمی دارند ، اما عاقبت مزه ی ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!

شاید این احساس همان احساسی است که موی پدرم را زود سفید کرد و مادرم را معشوقش ساخت !!!

شاید این با راجبار نشات گرفته از اختیار وادارم کرده است که از عمق وجودم فریادی براورم که :

آ آ آ آ ی ...فلانی ی ی ی ....دوست دارم !



می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی واژه های من است !

و ، صف آرایی شان را به سرعت مرور می کنی تا سرانجام این اتحاد را برای خود تفسیر نمایی !

اما گزینش گر کدام عاقبت شوم وقتی از آخر قصه مان فرار می کنم

وقتی با هر خداحافط یک قدم به انتها نزدیک می شوم و به تنهایی ام سلام می کنم !!

شاید برای این است که ،ادم ها برای سختی آفریده شده اند !

خسته که نیستی !

پس لبخند بزن !
این تمام زندگی است



پس لبخند بزن تا ... زندگی کنیم!

 

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 19:9 |

تنهایی

 

 

 

 

اِی وایییییییییییییییییییییییییییییی ...........

دلم گرفتههههههههههههههههههههههههه............

آخ از این درد دل !

داغونم کرده ، شکسته ام ! به خدا شکستم !

روحم خسته است ، روحم در نبرد با این زندگی همه چیزشو باخته !

دیگه هیچ احساسی ندارم ، هیچ احساسی ، سردِ سرد ... مثل بقیه ، مثل همه ی آدمها ، مثل همونایی که باهام سر د برخورد کردن و باعث شد دل ِ من بشکنه  !

نمیگذرم ، از هیچ کدومشون نمیگذرم ، از تک تکشون جواب می خوام ! چرا ... آخه چرا ؟؟؟؟ چرا با زندگیم بازی کردن ؟

تو اوج خوشی و رضایت از زندگیم ، یکدفعه شکستم ! آخ که وقتی یاد ِ بازی ِ زندگی می افتم حالم از زندگیم و آدمهای زندگیم بهم می خوره !

جدایی ... متنفرم از جدایی ... و متنفر از کسانی که جدایی رو به زندگیم ناخواسته تحمیل کردن !

اما صدام به گوش ِ کسی نمی رسه ! آخ ، گلوم گرفته از بس اشک ریختم و تو هق هق ِ گریه های شبونم خفه شدم !

هیچ دردی هم بدتر از شکستن دل نیست چون دیگه نمیشه درستش کرد . درست عین دل ِ من که به هیچی خوش نمیشه !

نمیدونم باید با این چینی شکسته چکار کنم ؟

کی میدونه باید چکار کنم ؟

 

دیگه عقلم به جایی قد نمیده ، از همه ی آدمها هم ناامید شدم ! دریغ از یک کمک !

دریغ از یک روزنه ی کوچک برای فرار از این جهنم !

نه ، هیچ راهی نیست . راهی رو که شروع کردم باید تا انتها برم ... ! اما به چه قیمتی ؟؟؟؟

 

شاید به قیمت از دست دادن ِ همه ی جوونیم ... و یا شاید همه ی زندگیم !

                                     

 

 

                                                         دخترک همیشه تنها

                                                                                                                                             "گلناز"

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 1:56 |

آتش غشق
 
 
 
کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
 
         دو تا چشمات پر از اندوه
 
          واسه دل شکستگیم بود
 
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
 
                    تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
 
واسه چی
 
خدا نخواسته
 
                    من تو آغوش
 
                              تو باشم
                             
          قول میدم
 
                    با داشتن تو
 
 هیچ غمی
 
 نداشته باشم
 
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
 
       عشق تو
 
                    بودن با تو
 
              دو نیاز زندگیشه
 
  پرم از ترانه ی تو
 
 گر چه واژه ها حقیرن
 
 خوبه وقتی نیستی پیشم
 
 اونا دستمو میگیرن
 
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
 
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
 
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
 
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
 
یه پرنده شم شبونه
 
                    بکشم پر به خیالت
 
برسم به لونه تو
 
                    بگیرم سر زیر بالت
 
زندگیم رنگ خدا بود
 
 اگه تنها تو رو داشتم
 
             اگه میشد واسه گریه
 
رو شونت سر میگذاشتم
 
 
 


| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت 20:14 |

 
 
سالهاست که کور شده ایم
قرن هاست کر گشته ایم
حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم
سالهاست که قلب را انکار کرده ایم
و در سر زندگی میکنیم
سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم
 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 22:44 |

 

باز هم من ماندم ...

 

 

باز هم من ماندم و خودم

باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی ازگذر توست

باز هم من ماندم و شهامت تازه ای که یافته ام

باز هم من ماندم و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد .

باز هم من ماندم و این همه واژه نانوشته.

بازهم من ماندم و حسرت دیدنت .

باز هم من ماندم وبغض نشکفته در گلویم .

به گمانم همه چیز تمام شده است .

به گمانم دیگر کار از کار گذشته است ...

به گمانم باید باور کنم که قصه تمام شده است .

به گمانم باید باور کنم که انتظارم به پایان رسیده است .

 

 

 



حال تو مانده ای ویک دنیا تلخی که گاه و بی گاه وجودت را به تسخیر در می آورد .

حال تو مانده ای و یک دنیا توجیه

حال تو مانده ای و یک دنیا حرف نگفته

حال تو مانده ای و یک دنیا غربت

حال تو مانده ای و یک دنیا رویای ویران شده

حال تو مانده ای و یک دنیا تنهایی

که سهم من و تو از هم ،همین حروف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد.

حال تو مانده ای و یک دنیا آرزوی کال

باورت می شود که قصه عشقمان تمام شده باشد و ما مانده باشیم و یک دنیا هیچ !

باورم شود

باورت شود

همه چیز تمام شد .به سادگی خواب ، به سادگی لبخند های پاکمان ، به سادگی رقصیدن قاصدکی در باد .

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 21:41 |

 

 

اگر کسی مرا خواست

 

بگویید رفته باران را تماشا کند

و اگر باز اصرار کرد

بگویید برای دیدن طوفانها رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد

 

بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 1:6 |

شب است ... و سکوت

 

شب است و دوباره سکوت ،امشب را میخواهم بر بلندترین قله ،بر دوردست ترین بام دلتنگی به تماشای بهاری بنشینم که به سبزی اش می بالد ،همانند چشمان پر فروغ تو که به مژگانش میبالید .تو امشب را با آسمان سر کن لالایی اش با من !
گوشهایت را خوب تیز کن ،میخواهم قصه ی غصه ای را بگویم که نه از دلبستگی دیرینه و نگاه عاشقی شروع شد و نه از التهاب و نیاز روح خسته ای . آغاز قصه با تمام قصه های عالم فرق داشت . به یاد می آورم نگاه نجیب و همیشه آرامت را که زمین را ستایش میکرد. یادت باشد من نه صدایت را شنیده و نه از لحن بی وفاییت آگاه ، فقط میدانستم که باید گریخت ،از هر آنچه علاقه نا م دارد .

شنیده بودم آغاز هر دلبستگی شیرینی و پایان نافرجامش صبوری می طلبد . نه به فکر آغاز بودم و نه به فکر پایان !اما تو نرم نرمک و بی اجازه به دنیای خیال من پا نهادی و من از وحشت به انتها رسیدن این رویا همیشه در خاموشی ، علاقه ام را فریاد کردم .اما تو چقدر جسور بودی! ماهرانه عاشقم کردی بی آنکه از خودت بگویی . بی آنکه بگویی برای چه آمده ای ،گفتی نمی دانی ، من هم نمی دانستم . گفتم جان تازه ای ندارم و نه جرات محبتی که نثارت کنم .گفتی هیچ نمی خواهی .
گفتم این قصه را هر کسی نمی فهمد . شروعی که برایم از سر علاقه نباشد و پایانی سر شار از علاقه . عجیب نیست؟ درست بر عکس تمام قصه هایی که شنیدم و خواندم .گاهی به سحر و افسون بودنش شک میکنم .حتی گاهی از اینکه چرا اینهمه دوستت دارم .! تو لحظه ای درنگ کن . بمان !هیچ به این فکر کرده ای اولین عهدی که با من بستی از سر شوق بود یا از سر ایمان؟ تمام خواسته ات از من را در یک جمله ،کوتاه، خلاصه کردی. میگویم افسونگری ! هی بخند ، گفتی هیچ وقت تنهایم نگذار . در دلهره و اندیشه ی این تعهد ، دستان قدرتمند تو دستان لرزانم را بروی کتابی گذاشت . ما قسم خوردیم به کتاب خدا ! چه زود فراموشت شد نمی دانم فزونیه هر لحظه ی علا قه ام به تو به خاطر پیمانی بود که با تو بسته ام ؟و شاهدی این چنین بزرگ! یا که نه سر ِ  دیگری داری که این چنین بی تابم ..من کجا تو کجا ! هستی ؟ هنوز هم در آسمانی؟ نه ؟ گفتم نمی آیی . تو بر زمین بمان . عشقی که زمین در دلت شکوفایش کند همین است . خواهی شکست ! من اهل آسمان بودم و هیچ نمیدانستم ؟ شاید ! در مقابل تو هرچیزی امکان دارد. تو بر زمین بمان! با تو فاصله ی زیادی دارم .آری آسمان و زمین مشتاق همند ولی باهم یکی نیستند ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت 23:12 |

 

زشت و زیبا

 

شب با تمام تاریکیش و سیاهیش و روز با تمام روشناییش و سفیدیش میانو میرن .بد و خوب ، زشت و زیبا بالاخره سپری می شن. آدما چه خوب چه بد بالاخره می میرن و از بین می رن. و در پایان همه ی اینها فقط و فقط خاطراته که برا آدم می مونه ، خاطرات روزهای خوب ، خاطرات شب های سرد و تاریک ، خاطرات زشت و زیبا و خاطرات آدما . خدا کنه که آدم خاطرات خوبی از خودش به جا بذاره ، فکر کنم این بهترین آرزویی که هر کس داره.خیلی سخته خیلی سخته ، نمی دونم تا حالا تجربه کردید یا نه ، آدم وقتی مجبوره یه نفر را با تمام خاطرات خوبی که باهاش داشته ترک کنه و ازش جدا بشه خیلی براش سخته ، ولی اگه خاطرات خیلی خوب یا نسبتا قشنگی باهاش نداشته باشه یا حتی خاطرات بدی را تجربه کنه ، جدایی از اون براش آسونه یا حداقل آسونتر از مورد قبل.نمی دونم آدم برا چی اینجوریه که وقتی یه نفر را با خاطرات خوب تر میکنه ، همش با خودش درگیره و خودش را سرزنش می کنه که چرا بیشتر نتونسته با اون باشه یا چرا تو لحظات قبلی که باهاش بوده نتونسته اون جور که باید از اون لحظات استفاده بکنه.ولی نمیدونه یا نمی خواد که فکر کنه که ممکن بود اگه بیشتر باهاش بود یا تو موقعیت های قبلی ممکن بود دیگه همین خاطرات خوب را هم ازش نداشته باشه و لی ولی انسان هر چه قدر هم که قدرت تفکر داشته باشه و معقول باشه نمی تونه اون جور که باید عقل را بر احساسات پیروز کنه.شاید اینجوری بهتر باشه که آدما جدایی های کوچیک را تجربه کنند تاتحمل جدایی های بزرگ را داشته باشن.

تا حالا به فرشته ها فکر کردید ؟ تا حالا فکر کردید که آیا فرشته ها هم عاشق می شن یا نه ، آیا خدا عشق را فقط برای آدما آفرید؟.راستش بخواهی من فکر می کنم یا اعتقاد دارم که فرشته ها عشق را نمی دونن یا بهتره بگم نمی تونن بفهمنش ، حتما همه ی شماها می دونید که خدا طوری فرشته ها را آفرید تا به دستوراتش عمل کنن و غیر از اون را انجام ندن و فرشته ها هم همین کار را می کنن و فقط دستورات خدا را اطاعت می کنن و خدا همونجور که در قرآن میگه ، انسان مقامش از فرشته ها بالاتره و یک فرشته هیچ وقت نمی تونه به مقام یه انسان برسه .شاید برای اینه که انسان قدرت صد در صد اختیار داره ولی فرشته ها موظفند که کارهایی که خدا به اونها گفته را انجام بدن و بس ولی انسان ها می تونند در هر راهی قدم بردارن ولی انسانهایی که قدم در راه قرب الهی قدم می گذارند پیش خدا از منزلت ویژه ای برخوردارن و هیچ وقت یه فرشته نمی تونه به مقام اون انسان برسه.فرشته ها نمیتونن یه دفعه بفهمن که عاشق شدن و نمی تونن هیچ وقت به یه نفر دل ببندن و از هر چیزی براش مایه بذارن.خداون ما را اشرف مخلوقات خواند و به فرشته ها گفت جلوی انسان زانو بزنند !! این نشان از چیه ؟ آیا این نشان این نیست که خداوند از انسان والاتر را خلق نکرده؟خدا از زمانی که ما را آفرید هر لحظه و هر ثانیه مراقب ما و نگرانمون بود.آیا ما همان انسانیم که فرشته ها جلوی ما زانو زدند؟!! یا تبدیل به انسانی شده ایم که شیطان جلوی ما زانو بزند.!! ما انسانیم ، تو رو خدا اینو فراموش نکنیم...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:42 |

 

 

 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌

حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري

تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده


چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه

اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي :

                 "  گل من باغچه نو مبارک "
 
 
 
 
 


| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 20:28 |

دوست

 

 

 

 

                                                       "دوست"

 

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را

 چه خوب می فهمید .

 

صدایش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هایش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند .

 

 

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین

انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد .

و او به شیوه ی باران

پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر میشد .

همیشه کودکی باد را صدا می کرد .

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره میزد .

برای ما  یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی

سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم .

 

 

 

و بارها دیدیم

که چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت .

 

 

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

 

 

... برای خوردن

یک سیب

چقدر تنها ماندیم .

 

 

                                                                                                       " سهراب سپهری "

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 20:13 |

دلم گرفته .... نمیدونم چرا

                                                              

                                   

                               دلتنگی 

 

 نمیدونم چرا از دیروز تا حالا اینقدر دلم گرفته و احساس میکنم که انگار یه چیزی داره قلبم را فشار میده.احساس زیاد خوبی ندارم و هر کاری کردم که بتونم از این حالت بیرون بیام نمیشه.نمیدونم چرا یک دفعه بدون اینکه بخوام اینطور دلتنگ میشم. دلم دنبال یه گمشده میگرده که بدجوری نبودنش آزارم میده و دلتنگم میکنه.دلتنگی و دوری از اونی که هنوز هم نشناختمش ولی نمیدونم درست یا نادرست همه زندگیم شده.گمشده ای که تو رویام با تصویر چشمهای مهربانش قصر بلور رویاهایم را ساختم و در گرمی دستاش که هیچ وقت نتوانستم لمسش کنم گرمای دلنشین زندگی را پیدا کردم.

                                                                     

                                                                   

 

دلتنگی اونی که دوستش داری شاید خیلی بیشتر از اونکه قابل تصور باشه، سخته. اما همیشه امید دیداری دوباره ،لبخندی دوباره و انتظار مستانه و نگاهی دلرباست که این دوری رو قابل تصور میکنه .البته شاید هیچ وقت این دیدار دوباره از نظر فیزیکی میسر نشه اما خدا روشکر که به ما این نعمت رو داده که احساسمون رو آزاد کنیم و فارغ از همه اون بندهائی که مانع وصالمونه بسوی اونی که دوستش داریم تو خیالمون پرواز کنیم و پر بکشیم به سوی دنیائی که هیچکس و هیچ چیز نمی تونه ما را از محبوبمون دور کنه. اصلا مهم نیست که دیگران چی فکر میکنن و چی میگن ، مهم اون حس قشنگیه که با هیچ چیزی قابل تعویض نیست. بزار بقیه تو رو احمق و دیوانه قلمداد کنند ، بزار فکر کنن چقدر ضعیف و حقیر هستی که با یه اتفاق اینطور زندگیت زیر و رو میشه. اما نمیدونن اگه این اتفاق نیفتاده بود شاید هیچ وقت نمیتونستی دنیای پر حیله و نیرنگ رو از این منظر ببینی و به این نتیجه برسی که تو عصر ماشین و دود بازهم میشه عاشق شد، باز هم کسی هست که عاشقت کنه و عاشقش بشی. کسی هست که بتونه دیوار بدبینی تو رو فرو بریزه و عطر خیالش تو تمام لحظات زندگیت جاری  بشه و هر جا که میری و هر کاری که میکنی اونو ببینی که داره بهت لبخند میزنه.اون وقته که زندگیت با امید به آینده ای که الزاما میتونه اونی نباشه که دلت می خواد، یه رنگ و بوی دیگه میگیره. خیلی به این جمله فکر کردم که "آرزوی داشتن اون چیزائی که دوستشون داریم بعضا خیلی دلنشین تر از اون وقتیه که اونا رو داریم"، شاید خیلی از اونی که اومد و با حضور کوتاهش و با نگاه معصومش من رو آتش زد و رفت از نظر فیزیکی دور باشم جوری که امید دیدار دوبارش خیلی احمقانه به ذهن برسه ،اما چیز عجیبی نیست . اگه اونو همیشه تو قلبم حس میکنم تا این حس تو من وجود داره هیچ فاصله ای میان من و اون نیست  چون اون جزئی از زندگی من شده ، پاره ای از وجودی که برای تعبیر رویای دوباره دیدنش تو آسمونها و بالای ابرها اونقدر چشم به اینطرف و اونطرف میگردونه تا شاید فرشته گمشدشو پیدا کنه و بهش بگه که چقدر دوستش داره.بهش بگه که شاید نتونسته اونجوری که اون فرشته دلش میخواد حرمت حضورشو پاس بداره اما تمامی وجودشو به تک نگاهی باخته که عمق وجودشو میسوزونه. مثل ققنوسی که حیاتشو تو آتش جستجو میکنه من هم حیاتم رو تو آتش عشقی جستجو میکنم که پر پرواز رویام شد و باعث شد شاید کمی از این سخن فریدون مشیری رو با تمام وجود درک کنم که:

 

شیرینی این قصه کجاست

که نه تنها شیرین زیباست

آنکه آموخت به ما درس محبت

 می خواست

جان چراغان کنی با عشق کسی

به امیدش ببری رنج ، بسی

به وصالش برسی یا نرسی !

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 23:39 |