تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل

 

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ... در سکوت پایان ناپذیر اتاقم ... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد .
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد .
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد ... دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ... نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید .
اما نتوانستم ... نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را ..... او که تو عاشقش بودی ....
اما گناه او چیست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست ... رفتی ... خدایم پشت و پناهت باشد
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی !!!
عاشقم کردی ، کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی … 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 19:14 |

                                                                 

                                                         

 

 

معجزهُ قرن ها تکامل....

 

تولد

تفکر

علاقه

پيدايش

شناخت

تفکر

سوال

شناخت

تفکر

عشق

عاشق

معشوق

تنفس

ضربان

مسير

اختشاش

درآميختن

ميل

ضربان

کشش

اميد

شور و اشتياق

تصوير

ترس

تنبيه

تحقق

تضمين

انزجار

گسستن

تنفر

سقوط

مرگ

خاطره

زمانيکه نمي داني يک تولد ، يک خاطره را رقم مي زند

مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد

تحقق پيدايش ، تنفر شناخت را مي سازد

و تفکرت از هم کسسته مي شود

و ......

آيا باز هم نشانه اي از عشق در تو مي ماند؟

اما با همهُ اين تفاسير من هنوز که هنوز است

وظيفه ام را که بر من تمام شده مي نوازم....

عاشق مي مانم تا ...

در آرزوي شيرين  بوسه اي از لبانش

و جرعه اي از شراب وجودش

آرام گيرم........

اين است معجزهُ قرن ها تکامل

 

                                       عـــــــــشـــــــــق

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 1:41 |

کسی را میشناسم

 

در دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به

                                                   وسعت دریا دارد
چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش
و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی
                                                 بهاری است
                 دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد
          و قدمهایش در ابتدای زندگیست
   او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم
نگاههایی مملو از یاس محبت
                     او را می شناسم
            او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است
 او را که همراه نسیم صبا می وزد ، آری او را می شناسم
در دوردستهاست ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست
       خانه اش پر از سادگی و صفا
                  کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم
او نیمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش همیشه
                                                                              آبی باد
                                             او را می شناسم.............

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 22:47 |

 

 

«صبح زیبای زندگیم پشت در خانه ات به انتظار نشسته»

 

 

 

 

در سکوت محض شب برای تو که غم ها وشادی های روح خاموشم رابا رقص چشمانت بر پاره ی تنم میبینی ، مینویسم...

امشب را به یادت هستم ، مشتاق دوباره دیدنت در خانه خاطره ام. کاش می دانستی چقدر شوق دوست داشتنت رادردل می پرورانم . سحرگاهان با نسیم دل انگیز زندگی ، چشمانم را می گشایم. به خورشید، آسمان، جیک جیک گنجشکان ، پنجره کوچک اتاق ، صبحی دوباره، خیابان، برگ های سبز، به شادابی دستان تو ، و به زمینی که برروی آن قدم میگذارم سلام میدهم .

استوار به راه می افتم، قلبم به سان قلب کوچک پرنده ای، از عشق می وزد ، گلبوته های یاس زرد ، روئیده کنار جدول خیابان را با دستان پرامیدم نوازش می دهم.

گل های قاصدک را با کوله باری از سلام به سویت پرواز میدهم ...

«از خدا میخواهم که صبحی خوش برایت باشد» به شکرانه بودنت در هوای صبح دستانم را به سوی آسمان بلند می کنم . بوسه ای کوچک برای خدا می فرستم ، تا دلش را نرم کنم که :

 

«تو را از من نگیرد»

 

دعا خواهم کرد. دعا، برای مهربان بودنت ، برای دریا ، دریا دوست داشتنت، برای شادی من ، تو ، زندگی ، دعا می کنم . و امید با تو بودن را ، با ترس و هراس از دست دادنت، در نگاهم، در آهنگ صدایم، و در نفس هایم پنهان می کنم ،«تا مبادا نشکفته ، پرپر شود» به سویت می آیم ، دسته گلی از یاس های سپید آرزو آورده ام . آمده ام ، تا به زلالی آب ، و به زیبایی یک شاخه نرگس «دوستت داشته باشم» .

از سرزمین عشق و دوستی، خرمن خرمن شقایق چیده ام . و از گلبرگ های پرپر شده شان برایت خانه ای ساخته ام«پر از پریان مست بهشت» ! فرش گلریز جلو دستانم را در انتظار بوسیدن قدمهایت با شبنم نشسته بر نیلوفران بهشت آب داده ام . ببین:

«صبح زیبای زندگیم پشت در خانه ات به انتظار ایستاده...»

«مهربانم»

پلک سحرم را با اخم نگاهت از خود مران.

خدایا!

به من توفیق عشق بی هوس و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند ، ارزانی کن.

مرا دریاب، که دل دریایی من بی تو مرداب است!...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه نهم دی 1385 ساعت 1:13 |

فدای چشمات

 

 

 

 

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

اگه خراب وداغونم به خاطر تو

بی تو ...

تموم میشه کارم

خیلی دوست دارم

منو نمیخوایی ...

بی تو ... تموم میشه رویام ، ویرون میشه دنیام

بی تو ... ستاره ها کورن ، خاطره ها دورن ، منو نمیخوای ...

بی تو ... شبهای من تاره

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

 

فدای چشمات ، اگه چشمام بارونیه ، فدای چشمات

اگه گریم پنهونیه ، فدای چشمات

اگه هنوز پریشونم به خاطر تو

 

فدای چشمات ، تلخیه لحظه های من ، فدای چشمات

لرزیدن صدای من ، فدای چشمات

اگه خراب وداغونم به خاطر تو

 

بی تو ... تموم میشه کارم

 

خیلی دوسِت دارم !!!

 

 

 

 

 

 

بهترین داداشِ  دنیا ، نیما جان : تولدت مبارک !

 

  

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 0:0 |

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

 


در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 12:10 |

غم ... همدم دیرین من

 

                            باران عشق

 

باز من ماندم و تنهايي و اشكي گرم و يك قلم !
غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :


بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد

                      


و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تا يادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگار بغضي بوده كه فرو خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چهره معصوم و دلبرانه ات را ميان گونه هاي همه آناني جستجو كردم كه نگاهم ميكردند و ميگذشتند !
ولي هيچيك آني نبودند كه آنه من باشند !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را!
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نرديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشايد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
ولي گل سرخي را چه كنم كه در دستانم ميلرزد و شرمنده نگاه خيره ام به انتهاي يك كوچه است ؟!
با او چه كنم ؟!
به يادت ، در همين جا بيفكنم تا يادگاري باشد از عشق ؟!
يا با خود همراه كنم و صورتم را بر تيغ هايش بگذارم و خون بگريم ؟!
تحمل جدايي اش را كه ندارم چون يادگاري است از تو !
پس با خود مي آورمش !
راستي ، ميخواهي ببيني اش ؟
ميخواهي سرخي اش را به تماشا بنشيني ؟
پس ببین و خوب ببین تا نامم را هم ببینی بر آن برگه های زیرین .
آري ، سرخي اش را ببين تا تو را يادآور سرخي چشمانم باشد و مرا تصور سرخي گونه هايت !
ولي نه سرخي او ، نه چشمهاي من و نه گونه هاي تو ، مرا به ماندن نميخوانند !
و من بايد بروم !
و چه زيباست شرح اين لحظه كه گفت : ميروم و ميميرم و مي آسايم ، از عشق !
و من بي اعتنا به دستان لرزان قلبم كه ميخواست پاهايم را ببندد تا بمانند ، رفتم !
هنوز چنگ زدن قلبم را به پنجره اي كه از آن دور ميشدم ، احساس ميكنم !
وه ، كه تصور آن لحظه هم ديوارهاي قلبم را در هم ميفشرد و روح ناآرامم را در خود ميفسرد !
ميداني كه فرصت چنداني ندارم !
فرصتي براي درآغوش كشيدن و بوييدن و بوسيدنت !
فرصتي براي در دست گرفتن دستهاي گرم و صميمانه ات !
و فرصتي براي زندگي !
تو باش و بجاي من و با خاطرات من زندگي كن !
به خاطر همه خاطرات زيبايي كه در كنار هم بوديم ، زندگي كن !
به خاطر دلهره اولين بوسه داغ و آرامي كه بر گونه هاي سرخت به يادگار گذاشتم ، زندگي كن !
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد !
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن !         تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت !
میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟
نوشته ام : بعد از ظهر یک روز غمگین ، یادگاری برای انتظــــــــــار !!!
 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 0:50 |

عشق

 

 

عشق مثل آبه . ميتوني تو دستت قايمش کني اما آخرش يه روز دستتو وا ميکني ميبيني نيست
بي اينکه بفهمي پر از خاطرست.


 
عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي

 

 

 

 


 
عشق شاه كليدي است كه تمام دهليزهاي قلب را ميگشايد . "ايوانز"


نيك بخت ترين مردم كسي است كه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستي."بو علي سينا"


عقل هزار چشم دارد و عشق فقط يك چشم ولي وقتي كه عشق ميميرد نور زندگي از بين ميرود.


آن قدر قوي باش تا هر روز با زندگي روبه رو شوي.


ما همان ميشويم كه تمام روز به آن مي انديشيم. " نايتينگل"


هيچ چيز نميتواند بر عشق حكومت كند،بلكه اين عشق است كه حاكم بر همه چيز است.

" لافونتن"


كسي كه فكر ميكند روزي عشق از بين ميرود ، عاشق واقعي نيست.


خوشبختي كيفيت ذهني است كه انديشه از آن لذت ميبرد. "ماكسول مالتز"
 
 


عشق يك تنفس آسماني از هواي بهشت است.


آدمي دايره نيست كه يك كانون داشته باشد، بيضي است و داراي دو
كانون، يك كانونش افعال است و كانون ديگرش افكار .


خدا منتهاي عظمت عالم خلقت است ، عشق منتهاي عظمت آدمي .


وقتي كه قلب خشك شود، چشم نيز خشك مي شود.


دوست داشتن يك موجود ، شفاف كردن اوست .

 
عشق از گياه عشقه گرفته شده است .

 

عشقه گياهي است که به دور درخت مي پيچد و از عصاره درخت مي نوشد اما درخت با پژمرده شدن آن گياه نيز نابود مي شود و عشق در عرفان يعني گذشتن از من براي رسيدن به خود ...

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 22:5 |

آدم و حوا

 

 

راویان قصه های سه گانه روز عشق ، زنانی هستند که در کنار مردان بزرگ می زیسته اند ، و تاکنون به دبدار نمی آمدند . چرا که ئر کنار هر مرد بزرگ و خداگونه ، زنی ، همسری می زیسته اسن در شان و منزلت او که خود عاشقی بی نظیر بوده است ، در حد اسطوره ها و افسانه ها و قسه هایی که تاکنون خوانده ایم .

 

                                   

 

 

 

شاید بتوان گفت در متون اسلامی ، نکته ای درباره ی آدم و حوا نباشد که آدم و حوای محمد علی را نقل نکرده باشد ... سه روز اول عشق ، در حقیقت هر روز زندگی بشر است ، هر مردی آدم است و هر زنی حوا ، و گریزی از این بودن نیست .

" ماهنامه فرهنگی کامیاب ، شماره 5 "

 

 

                                     

 

محمد محمد علی ، از نویسندگان به نام ادبیات داستانی امروز ایران است که به همت شخصیت پردازی های دقیق، فضا سازی سینما گونه ، و خلق فضای تعلیق که در تمامی رمان هایش موج می زند ، طیف مخاطبان ادبیات امروز را به خود جلب کرده است .

" روزنامه حیات نو ، 15 مرداد 81 "

 

 

 

 

محمد علی یک نویسنده معاصر است ، نویسنده ای است که در عصر و زمانه ی خود زندگی میکند و آلام و شادی ها و دغدغه های مردمانش را به شکل ادبیات برمی تاباند . محمد علی نمیتواند بی تفاوت از کنار جامعه و آدمیانش بگذرد  و این چیزی است که ادبیات معاصر ما بسیار کم دارد .

" ماهنامه فرهنگی شوکران ، شماره 2 "

 

 

 

 محمد علی یک نویسنده معاصر است ، نویسنده ای است که در عصر و زمانه ی خود زندگی میکند و آلام و شادی ها و دغدغه های مردمانش را به شکل ادبیات برمی تاباند . محمد علی نمیتواند بی تفاوت از کنار جامعه و آدمیانش بگذرد  و این چیزی است که ادبیات معاصر ما بسیار کم دارد .

" ماهنامه فرهنگی شوکران ، شماره 2 "

 

 

 

 مایه ی اصلی داستان " آدم و حوا " عشق است . همه چیز بر مبنای عشق است . عشق خدا به آدم ، عشق ابلیس به خداوند و مهم تر از همه آن عشقی که زمینی میشود : عشق آدم و حوا با همه ی ضعف ها و قوت های بشری .

" روزنامه همشهری ، 26 اسفند 81 "

 

 

 

 

سه گانه ی روز اول عشق

1-     آدم و حوا ( اسطوره آفرینش )

2-     مشی و مشیانه ( اسطوره آفرینش )

3-     جمشید و جمک ( اسطوره نخستین شهریار هفت اقلیم )

 

 

 

 

 

آدم و حوا

 

 

اثر " محمد محمدعلی "

 

 

انتشارات کاروان

 

  



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 0:38 |

زنها ... عشق می کارند

زن

 

 

 

 

زن عشق می کارد و کینه درو میکند. دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر .

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .

 

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی !

 

در مَحبسی به نام بکارت زندانی است و تو آزادی برای انجام هر کار ...

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی .

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی .

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک ، دختر نباشد .

 

او بی خوابی میکشد و تو در خواب حوریان بهشتی را می بینی .

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد ...

 

و قرن هاست که او ، عشق می کارد و کینه درو می کند ، چرا که در چین و چروک های صورت مَردش به جای گذشت زمان ، جوانی بر باد رفته اش را میبیند و ...

 

و در قدم های لرزان مَردش گام های شتابزده ی جوانی برای رفتن ...

 

و دردهای منقطع قلب مَرد ، سینه ای را به یاد می آورد که تُهی از دل بوده و پیری مَرد ، رفتن و رفتن را در دل او زنده می کند ...

 

و این ها همه کینه است که کاشته میشود در قلبی مالامال از درد ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 21:17 |

تولد

 

 

 

داشتم فکر می کردم به صدای تولد
 تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
 تولد يک نوزاد ، تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم ...
 خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر برای من لذت بخش است
 دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بيشتر برايم لذت بخش است
 خاک سنگ دارد , و خارهای خشک
 و گاهی لانه مورچه های ريز و سياه هم خراب می شود
 و مورچه های هراسان , انگشتان آدم را گاز می گيرند
 اما نفوذ , سرسختی می خواهد
 جای دانه , گرمترين گوشه دل خاک است
 آن جايي که کمی هم رطوبت باران روزهای قبل را دارد
 گاهی دلم می خواهد جای يک دانه باشم ,
 کسی از راه برسد و مرا در گرمترين گوشه دل خاک بکارد
 کسی چه می داند
 شايد جوانه های خجالتی و سبز رنگ دل سرخ من ,
 آن زير ها تقلايي بکنند
 و من ريشه هايم را محکم کنم
 سالهاست که من تشنه جرعه ای آب
 قطره ای نوازش
 و اندکی خواب هستم
 خوابی که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بيدار گر آن باشد
 نه صدای گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار ...


 
 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 1:9 |

 

لیلی و مجنون

 

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش

از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد

عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.

ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ...

گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،

توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار

روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد..

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.

خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش..

شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد..

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد..
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد
... خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.

شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش .

خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.. .

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن...

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك.

خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس.

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك

لحظه اي.

خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.

ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود...

مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد....

ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.

ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است

خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.

خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد

خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را...

عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار

را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي

باليدند.

ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند...

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد..

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي

خواهد.

ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي

گريست و گفت: كاش اين گونه نبود
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد
.

ليلي! قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود

خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد

ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي

است..

" ليلي! زندگي كن..."

گر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را

ببافد؟

چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه

هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟

ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.

ليلي به قصه اش برگشت..

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي..

و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام...



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 16:51 |

و

 

و ...

 

   آری ما غنچه ی یک خوابیم .

- غنچه ی خواب ؟ آیا می شکفیم ؟

- یک روزی ، بی جنبش برگ .

- اینجا ؟

- نی ، در دره ی مرگ .

- تاریکی ، تنهایی .

- نی ، خلوت زیبایی .

- به تماشا چه کسی می آید ؟ چه کسی ما را می بوید ؟

- ...

- و به بادی پرپر ... ؟

- ...

- و فرودی دیگر ؟

- ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 13:21 |

 

                                                           

                                                 

" بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند و گنجشکها جدي جدي مي ميرند، آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند و قلبها جدي جدي مي شکنند و او شوخي شوخي لبخند زد و من جدي جدي عاشق شدم !!! "

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه دهم فروردین 1385 ساعت 0:26 |

نوروز 1385

نوروز ، آغازی دیگر

 

دستت را به من بده،

با من بیا تا در کوچه های خاطرات گام برداریم .

با من بیا و ببین که چگونه با رفتنت پرستوهای عشق با بالی شکسته بر زمین سرد نقش بسته اند و چگونه آتش ویرانگر جدایی تو ، بال پروانه ها را سوزاند.

امروز آنان دور از آغوش پر مهرت ، گل میگریند تا شاید دستی از سر مهر ، آسمان را به دلدار زیبایشان برساند .

  

 

درهای رحمت الهی بر زمینیان گشوده شده و آسمان سخاوتمندانه بر تن نیازمند شهر مان حیاتی دوباره را جاری می سازد . حیاتی که نوید بخش بهاری دل انگیز است تا باز هم پرستوهای عاشق از سفر باز رسند و در کوچه های شهرمان نغمه عشق سر دهند و قلبهای بی تفاوت رهگذران شهرمان را به جوششی دوباره در آورند . چه زیباست بارش باران در زیرنور مهتاب و چه زیبا می توانست باشد قدم زدن در این هوا ، شانه به شانه کسی که رسیدن به این حس ، تنها گوشه ای از موهبت حضور کوتاهش بود . باید رفت و خود را در معرض باران عشق قرار داد و اجازه داد که این باران بر قلبها بتابد و دلهایمان را بخیساند . باید مجال داد تا لطافت باران ناپاکیهای وجودمان را بشوید و غبار اندیشه های نا درستمان را بزداید . 

 

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز

 

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو، نه نگو

از این سفر با من نگو

من به پایان میرسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو

کاش میشد ، لحظه ها را پس گرفت

کاش میشد ، از تو بود و با تو بود

کاش میشد ، در تو گم شد از همه

کاش میشد ، تا همیشه با تو بود

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 21:45 |

تو

 

چشمهایم برای تو

 

 

امروز غريبانه ترين لحظه ها و آشناترين يادها در خاطر مي نشيند و من در رؤيا، در رقص با تو ، با صداي نفسهاي تو، نفس تازه مي كنم. آري من، چشم در چشمان تو، گويا چشم در چشمان آسمان گشوده ام و با پيچيدن صداي تو انگار گوشهايم زيباترين موسيقي خلقت را مي شنوند. دستان من در آرزوي فشردن دستان تو در انتظاري كشنده روزگار می گذرانند و روح من در عطش معاشقه با حضور تو، چونان آسماني آبي، فراخ و بي انتها، صبور و استوار تا آمدنت، آرام می ماند و سرآخر قلب پر از مهرت وجودم را آنچنان مي گدازد كه قلبم را نزد تو، در دستان تو، تا هميشه، از ارتفاع بلند مهر، گرم و سوزان حس مي كنم .

 

زندگی بی تو برايم بی مفهوم است . بی تو زنده بودن سخت است . من با بودنت جون ميگيرم . ای تاروپود اين تن بي جان من ! بی تو ميميرم نگذار با رفتنت عشقمان بميرد . بگذار مثل هميشه عاشقت باشم . بگذار سر رو شونه هات بگذارم . بگذار تکيه گاه اين تن بی جان من تو باشی . بگذار دستانت را بگيرم بر آن بوسه زنم و فرياد بزنم دوستت دارم ...آری من دوستت دارم . من عاشق توام . عاشق تويي که برايم زندگانی هستی عاشق تويي که دنيايم هستی . آری من عاشقم . عاشق تو ...عاشق بودن در کنارت ...عاشق آن نگاه مهربانت ... عاشق بوسيدنت ... عاشق تو ... آری عاشق ... بگذار در آغوشت بميرم . بگذار اشک شرم خود را به پايت بريزم ... بگذار با تو باشم ... بگذار با تمام وجودم فرياد زنم : ای دنيا ... ای هستی ... من عاشقم ... و عشقم را دوست دارم .

 

وقتی که با تو آشنا شدم زندگيم از هميشه بهتر شد، دل مملؤ از زخمم خوب شد و از اولش سالمتر شد و بعدش که متوجه شدم عاشقت شدم حالم بازم از قبل خيلی عاليتر شد، اون موقع بود که با دل عاشقم فهميدم که گرية ابرها تند و تندتر شد، جلوه و عطر گلها برام زيبا و مُشگين تر شد و همه چيز طبيعت به نظرم از قبلش قشنگتر شد، انگاری دنيا محشر شد، توی پوست خودم نميگنجيدم و قلبم بخاطر عشقت از برگ گلها لطيفتر شد، فکر ميکردم دنيا خيلی زيباست و روحم از روح فرشته ها هم پاکتر شد و عشقم اينقدر ماورايي بود که احساساتم از آب چشمة کوثر زلالتر شد، امّا بعدش انگاری جلوی چشمام بازتر شد و ديدم که شباهت من به ديگران از هميشه کمتر شد، فهميدم که توی اونا من زيادی هستم و جا برام تنگ و تنگتر شد و دنيا هم کوچک و کوچکتر شد و زندگي خيلی سخت تر شد و گلهايي که اون همه زيبا و معطر بود خيلی سريع پژمرد و پرپر شد و چهرة فريبنده دنيا از هميشه زشت تر شد و قلب شاد و عاشق من زخمی و داغونتر شد و روح لطيف و رؤيايی من بيمار شد و از هميشه ديوونه تر شد، ديدم مثل هيچکسی نيستم و انگار يه لکه ننگم و اين باعث شد که جسم رنجورم پوسيد و شکسته تر شد، وجودم تنها و تنهاتر شد و وقتی هم که آدمای بی احساس و سنگی رو ترک کردم و رفتم اوضاع دنيا خيلی خوب شد و همه چيز يِهويی بهتر شد، امّا چشم تو و مهربونها و فرشته ها از اشکهای گرمتون ترشد، دلهای مثل گلتون از غصه پُر تر شد، وقتی که من رو دفن کردن و از شرّم خلاص شدن همگي يک صدا شدن و گفتن اين عاشق نکبت هم مُرد و يه احمق کمتر شد ... 

 

یادته خورشید خانمو ؟؟ منم ، همون خورشید خانم ِ تو .

یادته ! خورشید خانم ... خورشید خانم ... می خوام دوباره بهم بگی خورشید ... خورشید خانم !

طنین صدات وقتی بهم میگفتی خورشید خانم هنوز توی گوشمه ... بگو، باز بگو خورشید

خانم ... میخوام بازم بشنوم ! بگو ... منتظرم ... می شنوم ...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 13:14 |

عشق و ... ازدواج

 

 

عشق و ... ازدواج

 

عشق معمولا ترس مهیبی به همراه  دارد .تقریبا هر زنی با یک زن خیالی به این دنیا می آید که قصد ربودن محبوب او را دارد . آن زن افسانه ای را که البته زاییده ی خود انسان به دوگانگی است  "آن زن دیگر"  می خوانند . و البته مادامی که انسان از تصویر دخالت دیگری دست برندارد ، پیش نیز خواهد آمد . معمولا زن نمیتواند باور کند مردی که دوست میدارد عاشق خود اوست . از این رو ، به یاری این عبارتهای تاکیدی باید حقیقت را بر ذهن نیمه هوشیار خود نقش کند . چون در واقع تنها یگانگی وجود دارد و بس .

 

 

"چون با یگانه ی جدایی ناپذیر همراهم ، پس با عشق و خوشبختی ِ جدایی ناپذیر خود نیز همراهم ."

"نور خدا در درونم میتابد و هر چه ترس و تردید و خشم و نفرت را می زداید . تجلی عشق خدا در من ، از من مغناطیسی ، مقاومت ناپذیر میسازد ."

"من فقط کمال را میبینم  ، و بجز حق الهی خویش هیچ نمی خواهم ."

"همه را دوست میدارم  و همه دوستم میدارند . او که به ظاهر دشمن من است ، از دَر ِ دوستی در می آید : بسان ِ حلقه ای طلایی در زنجیر خیر و صلاح من ."

"من با خودم و همه دنیا در آشتی و آرامشم . به همگان عشق می ورزم و همگان به من عشق می ورزند ."

"هم اکنون دروازه های شادمانی به رویم گشوده می شوند ."

 

 

 

 

 

اگر ازدواج بر صخره ی استوار یگانگی بنا نشده باشد نمیتواند پابرجا بماند . زن و شوهر باید یک روح باشند در دو بدن . عیسی مسیح گفت : "مرد و زن ، هر دو یک تن خواهند شد."بنابراین ، بعد از آن ، دو نیستند بلکه  یک تن هستند . پس آنچه را خدا پیوست ، انسان جدا نسازد."

تا زن و شوهر همفکر و همدل نباشند و در عالم ذهنی ِ واحدی زندگی نکنند ، به ناچار باید از هم جدا شوند .

اندیشه دارای طیف یا تموجی است بینهایت نیرومند ؛ و آدمی به سوی آفریده های اندیشه ی خویش کشیده میشود .

مثلا زن و مردی پیمان زناشویی بستند و به ظاهر بسیار خوشبخت بودند . مرد به موفقیترسید و با سلیقه تر شد . اما هشیاری ِ زن تکان نخورد و همانجایی که بود ماند . از این رو، در محدودیت می زیست . هرگاه مرد به خرید میرفت ، به سراغ عالی ترین فروشگاهها میرفت و اعتنایی به بهای آنها نمیکرد . هرگاه زن به خرید می رفت ، به سراغ مغازه های حراجی وقیمتهای نازل می رفت .

دنیای فکری مرد ، "بالا شهری" بود و دنیای فکری زن ، "پایین شهری" .

عاقبت نیز چاره ای جز جدایی نبود . اغلب اینگونه جدایی را در زندگی مردان ثروتمند و موفقی که بعدها همسر وفادار سخت کوش صرفه جوی خود را ترک می کنند دیده ایم .

زن باید با جاه طلبیها و ذوق و سلیقه ی شوهرش همگام و هم پرواز باشد و در عالم  ذهنی ِ او زندگی کند . " زیرا آدمی همچنان است که در دل خود می پندارد ."

برای هر انسانی "نیمه ای دیگر" یا انتخاب الهی وجود دارد .

این دو به یک عالم ذهنی تعلق دارند .این دو را خدا بهم پیوند داده است . پس احدی جدایشان نخواهد و نتواند کرد .

این جفت یکی خواهد شد . زیرا طرح الهی ِ هشیاری برتر آنها همسان است .

 

سپاس میگذارم که عقدی در آسمانها بسته شده است ، هم اکنون بر زمین پدیدار خواهد شد . این جفت یکی خواهد شد ، از الان تا ابدالاباد . 

 

 

 

  



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 21:20 |

درد تنهایی

 

رفیقان یک به یک رفتند                                                                                                  

مرا در خود رها کردند                                                                                                    

همه خود درد من بودند            گمان کردند که همدردند

گره افتاده در کارم                    به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم                          

                                             همه از من گریزانند   تو هم بگریز از این تنها

در این دنیا

که حتی ابر نمیگرید به حال ما

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 23:48 |