تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
روز میلاد من

 

 

میلاد ...

برای روز میلادِ تنِ من نمی خواهم پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی ، بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ، مذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودنه من

بشه بی تو غم فرسودن من

 

نمی خوام از گلای سرخ و آبی ، برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثارِ محبت ، به پایم اشک خوشحالی بباری

 

بِذار آن ساقی دستای تنهام ، بگیره ای حُرم گرما بر سَر من

بِذاربا تو بسوزه جسمِ خستم ، ببینی آتش و خاکستر من

 

تو ای تنها نیاز زنده موندن ، بکش دسته نوازش بر سر من

به تن کُن پیرهنی رنگ محبت ، اگه خواستی بیایی دیدن من

اگه خواستی بیایی دیدن من ، اگه خواستی بیایی دیدن من

 

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ، مذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودنه من

بشه بی تو غم فرسودن من

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 22:8 |