
با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند .
كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد .
كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند .
مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند .
كاش مي دانستي :
تو دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...
روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...
مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...
با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد
جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم...
كاش ديوار فاصله اي كه ميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را.........
ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد .
|
+| نوشته شده توسط گلناز در شنبه سیزدهم خرداد 1385 ساعت 23:32
|