تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
کوچ تو

 

 

با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند .

كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد .

كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند .

مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند .

كاش مي دانستي :

تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...

روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...

مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...

با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد

جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم...

كاش ديوار فاصله اي كه ميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را.........

ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد   .

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در شنبه سیزدهم خرداد 1385 ساعت 23:32 |