تبليغاتX
سکوت
سکوت
درد و دل
دیوار سنگی

 

 

" دیوار سنگی "

 

توی یک دیوار سنگی ، دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته ، دو تا تنها ، یکیشون تو ، یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه ، سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای بسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم ، زیر سنگینی ِ دیوار

همه ی عشق من و تو ، قصه است قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده ، بین دستای من وتو

با همین تلخی گذشته ، شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست ، اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو ، دست مهربونه باد ِ

ما باید اسیر بمونیم ، زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه ، تو نباشی می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه

من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه ، دستای هم بگیریم

شاید اونجا توی دلها ، درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون ، دیگه دیواری نباشه !

 

 

 

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 21:21 |

 

زشت و زیبا

 

شب با تمام تاریکیش و سیاهیش و روز با تمام روشناییش و سفیدیش میانو میرن .بد و خوب ، زشت و زیبا بالاخره سپری می شن. آدما چه خوب چه بد بالاخره می میرن و از بین می رن. و در پایان همه ی اینها فقط و فقط خاطراته که برا آدم می مونه ، خاطرات روزهای خوب ، خاطرات شب های سرد و تاریک ، خاطرات زشت و زیبا و خاطرات آدما . خدا کنه که آدم خاطرات خوبی از خودش به جا بذاره ، فکر کنم این بهترین آرزویی که هر کس داره.خیلی سخته خیلی سخته ، نمی دونم تا حالا تجربه کردید یا نه ، آدم وقتی مجبوره یه نفر را با تمام خاطرات خوبی که باهاش داشته ترک کنه و ازش جدا بشه خیلی براش سخته ، ولی اگه خاطرات خیلی خوب یا نسبتا قشنگی باهاش نداشته باشه یا حتی خاطرات بدی را تجربه کنه ، جدایی از اون براش آسونه یا حداقل آسونتر از مورد قبل.نمی دونم آدم برا چی اینجوریه که وقتی یه نفر را با خاطرات خوب تر میکنه ، همش با خودش درگیره و خودش را سرزنش می کنه که چرا بیشتر نتونسته با اون باشه یا چرا تو لحظات قبلی که باهاش بوده نتونسته اون جور که باید از اون لحظات استفاده بکنه.ولی نمیدونه یا نمی خواد که فکر کنه که ممکن بود اگه بیشتر باهاش بود یا تو موقعیت های قبلی ممکن بود دیگه همین خاطرات خوب را هم ازش نداشته باشه و لی ولی انسان هر چه قدر هم که قدرت تفکر داشته باشه و معقول باشه نمی تونه اون جور که باید عقل را بر احساسات پیروز کنه.شاید اینجوری بهتر باشه که آدما جدایی های کوچیک را تجربه کنند تاتحمل جدایی های بزرگ را داشته باشن.

تا حالا به فرشته ها فکر کردید ؟ تا حالا فکر کردید که آیا فرشته ها هم عاشق می شن یا نه ، آیا خدا عشق را فقط برای آدما آفرید؟.راستش بخواهی من فکر می کنم یا اعتقاد دارم که فرشته ها عشق را نمی دونن یا بهتره بگم نمی تونن بفهمنش ، حتما همه ی شماها می دونید که خدا طوری فرشته ها را آفرید تا به دستوراتش عمل کنن و غیر از اون را انجام ندن و فرشته ها هم همین کار را می کنن و فقط دستورات خدا را اطاعت می کنن و خدا همونجور که در قرآن میگه ، انسان مقامش از فرشته ها بالاتره و یک فرشته هیچ وقت نمی تونه به مقام یه انسان برسه .شاید برای اینه که انسان قدرت صد در صد اختیار داره ولی فرشته ها موظفند که کارهایی که خدا به اونها گفته را انجام بدن و بس ولی انسان ها می تونند در هر راهی قدم بردارن ولی انسانهایی که قدم در راه قرب الهی قدم می گذارند پیش خدا از منزلت ویژه ای برخوردارن و هیچ وقت یه فرشته نمی تونه به مقام اون انسان برسه.فرشته ها نمیتونن یه دفعه بفهمن که عاشق شدن و نمی تونن هیچ وقت به یه نفر دل ببندن و از هر چیزی براش مایه بذارن.خداون ما را اشرف مخلوقات خواند و به فرشته ها گفت جلوی انسان زانو بزنند !! این نشان از چیه ؟ آیا این نشان این نیست که خداوند از انسان والاتر را خلق نکرده؟خدا از زمانی که ما را آفرید هر لحظه و هر ثانیه مراقب ما و نگرانمون بود.آیا ما همان انسانیم که فرشته ها جلوی ما زانو زدند؟!! یا تبدیل به انسانی شده ایم که شیطان جلوی ما زانو بزند.!! ما انسانیم ، تو رو خدا اینو فراموش نکنیم...

 

 



| +| نوشته شده توسط گلناز در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:42 |